بگذار و بگذر رهگذر پایان نباشد راه را بر آسمان منگر دگر هرگز نبینی ماه رابرخیز و پر کن ساغری از باده ی دلواپسی در اوج تنهایی بخوان آن نغمه ی دلخواه رابر رنگ رخسارم نگر رنجور از باد خزاندستی نمی گیرد چرا افتاده ای در چاه را ؟در جمع یاران خسته ام از باطن احوال خوددارم مداوم روز و شب حال گدا و شاه را ساقی نمی خواهم دگر من گوشه ی میخانه را درساغرم دیگر مریز معجون درد و آه را در پیچ و تاب زندگی اندوه گر طغیان کندطاقت که از حد بگذرد گم میکنی همراه را !روزم سیه شد از غم نا داوری های زمانهر شب نمی بینم مگر ابری به روی ماه راجانا مخور غم، غصه هم روزی به آخر می رسدشاید تو هم پایان دهی این قصه ی جانکاه را "شاهد" مشو نومید از نا مهربانی های دهرروزی تو پیدا میکنی سوزن میان کاه را!
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:5 توسط دکتر عباس قیومی
|
برچسب:
نویسنده: مبین سلیمانی
تاريخ: چهارشنبه
13 تير
1403 ساعت: 18:05